.
رویا
از کوهستان ها و دشتهای دور دست برای روایت قصه مردان و زنانی آمده ام که خاک خوردند خاک ندادند.حتی آب و آذوقه جیره بندی شد ولی خانه به غز به اوغون به روس و...ندادند.سخت مبارزه کردند،شلاق ارباب و خان و حکومت های ظالم و جبار مثل یخ کوه وقاری مثل یخ کوه سیاه آب شد.
از بدلندها (هزار دره)گذر کرده ام.از دق از ریگ از میان جماعت چشم بادامی و از راهزنان نهراسیده ام.نمک فروشی کردم و لوازم زندگی را خود ساختم.وقتی به ما تاختند و سعی کردند اسیرمان کنند دیرک خیمه را سلاح خویش قرار دادم.زهیلی و کوه آو به قوم شاهد است.وقتی گروهی بدنبال مال و گله روان بودند و قشلاق و ییلاق می کردند ...پلی و کاروانسرای ساختم،قلعه و برج و بارو ؛ده ها و صدها آب انبار در کویر وبیابان....و آنگاه که دیگران افسانه می گفتند ما به مدد مکتبخانه و ملا و آتو ها ...کتاب خواندیم و تعزیه را رونق دادیم.
ستارگان را شناختیم و خود ستاره راه کاروان ها شدیم.آری من همین آب خوش رنگ رودخانه ای شما هستم و مادری دارم به نام کال شور.
مادر(گ گ.مار.بی بی)مرا در آغوش بگیر و از گذشته ها قصه بگو
از رزمندگان سوار بر اسب،از کوره گچ و از مزار یونس و جاه وجلال اش.مادر ...
من از دور دست ها آمده ام اما نمی دانم چرا تو اینقدر قامت خمیده ای؟!
چرا تنورها ویران و چاه های آب منازل ناپیدا شده...منتظرم بوی خوش سپنج را استشمام کنم.چرا لباست اینقدر وصله دار است...چرا پینکی می زنی...گفتند روی پلکان منزل چشم براهم بودی*
آمده ام با موسیقی پل زیبا قامت چرخی بزنم و دامان بجنبانم...مثل گذشته ها با دست های (حی نا)حنا شده، و ناشتا کنم
(قوروتو)قوروتی؛و پای دار قالی بنشینم.از دور دستا آمده ام سوار (اشتر)شتر زیبا موی شوم.
یادت هست عمو مهربان می گفت وقتی (به غصگی)نارحت بودم اسباب وسایل و چوب های بسیار تا پل صبور ۷۰۰ ساله می رساندم..
حالا من دوباره با آب های به رنگ رویا برگشته ام.مرا دریاب،مرا در آغوش گیر.مهمانم کن و اخمهایت را باز کن.کلوچه ام بده و نوازشم کن.قول می دهم برای خواب به کویر بروم و برای عزتت شور دانه جمع کنم،مرا ببخش که فراموش کردم به گلزار شهدا به لاله های کویر سلام کنم به عزیزانی که چه در لب کویر و چه در سردق و چه در مار ان دژ و حتی آبادی فخر بخاطر نان و بخاطر بقا از تحصیل دور شدند.
(م م جو)توگی هوس کردم و دلم می خواهد (ناریم)اناری مرا بدهی.
از دور دست ها آمدم،برای دست بوسی تو.بخند و شاد باش
نوشته:حسن صادقی یونسی
فرزند جعفر
برچسبها: یونسی, ایران, آسیا, خراسان رضوی
ادامه مطلب
