تعزیه ای در کویر
شهرمان فریمان جامه سیاه پوشیده بود.ماه محرم بود؛ و روضه بانوان را معمولا مادر بزرگم یا عموی بزرگم مجری و مرثیه سرایی می کردند. این بار مادر بزرگم که مداح خوبی است قرار بود چند روز در منزل ما روضه بخواند .البته برای روضه دو روز وقت داشتیم.پدرم برای دیدن تعزیه پیشنهاد کرد با مادر بزرگ به یونسی برویم. گویا پدر بزرگ و جدمان نیز در نقشهای مختلف در تعزیه در گذشته های دور شرکت می کرده اند.اتومبیل مثل یک پرنده ،سبکبال و آزاد روستا ها و شهرها را طی نمود ومن و مادربزرگم خود را در حاشیه کویر؛و شهر یونسی یافتیم.مکانی تاریخی مذهبی در حاشیه یک رودخانه ما را به خود می خواند.آرامش بخش و دلربا بود .پدرم می گفت،اهالی و اجداد مافرد مدفون در این مکان را حضرت یونس(ع) می دانند.اگر چه چندین مکان دیگر در خاورمیانه مزار و مرقد این بزرگوار خوانده می شود.بلاخره به جای رسیدیم که گروه بزرگی جمع شده بودند.یکی از اقوام از منزل یک صندلی تاشو فلزی برای مادر بزرگ آورد.همه به دیدن ما می آمدند،پدر با آقای عباس عشقی و ذاکری احوالپرسی نمود.و شاهکار بی نظیر تعزیه(شبیه خوانی)با تجهیزات و لوازم
و البسه متفاوت آغاز شد و ما را با خود به کربلا و شام و ....برد.من هنوز مدرسه نمی رفتم و بعضی چیزها را متوجه نمی شدم ،اما از پدر یا مادر بزرگ می پرسیدم.
مراسم تمام شد و به مرندیز رفتیم.مغازه ها و غذا خوری ها تماما تعطیل بود.چون سرزده به منزل اقدام رفته بودیم بعد از صرف چای ؛خداحافظی و بسوی روستای میاندهی راه افتادیم.تعارف کار دستمان داده بود.
مادر بزرگ(ام البنین آسایش طلب طوسی) را بردند روضه و مجلس زنانه و برای ما هم کلی حلوا و خرما و نذری آوردند. وی تعریف می کرد خانمی مسن او را محرم راز خود دانسته و خاطری ای تکان دهنده نقل کرده :
ایشان فرموده بودند من الان سن و سالی ازم گذشته (با لهجه شیرین میاندهی ) و پای من لب گور است " اما در اوج جوانی و زمانی که کودک شیر خواری داشتم همسرم فوت کرد ،علی رغم مساعدت بستگان و اهالی بسیار خوب میاندهی ،روز به روز شرایط اقتصادی و تغذیه ام بد و بد تر شد.حجب و حیاء باعث شد از اطرافیان کمک درخواست نکنم ؛ بچه کوچکم (نوزاد)گریه می کرد و من چون تغذیه مناسب نداشتم شیری برای کودک نداشتم .به درگاه خدا پناه بردم و ....نیایش و نمازی خواندم.دل شکسته بودم ...و وقتی نگاهم به تاقچه منزل روستایی مان افتاد"مائده" و آنچه خوراکی لازم بود مهیا شده بود ...تا الان این راز را پیش خودم نگه داشتم (شنیدم شما بانوی ذاکر امام حسین (ع)هستید ،برای تان این لطف پرور گار را ذکر کردم* ...هنگام ترک روستا اقوام که منزلشان فیض آباد بود ما را رها نکردند، نماز مان را خواندیم و پذیرایی و با اصرار شب ما را نگه داشتند.
آن شب ،همه آشنایان و اقوام به دیدن ما آمدند.
صبح پدرم و مادربزرگم ؛ نماز صبح را خواندند و صبحانه و چای صرف شد و بسوی فریمان حرکت کردیم.در حالیکه به صحبت های مادربزرگ فکر می کردم...به شبیه خوانی شهر یونسی و به کویر.
از نگاه و زاویه دید رضا صادقی یونسی(محصل )
ویرایش: حسن صادقی یونسی
برچسبها: مرندیز, یونسی, مهدی نژاد, میاندهی
ادامه مطلب
